تبليغاتX
 .::۩۞۩ پسرهاو دختر های ایرونی ۩۞۩::.

هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباش! گاهي در انتهاي خارهاي يك کاکتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند ... 


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/06/14 ساعت 2:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ایمان

روزي روزگاري، اهالي يك دهكده تصميم گرفتند تا

براي نزول باران دعا كنند. در روز موعود، همهء

مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك

 پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني

 

ايمان


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در سه شنبه 1386/06/13 ساعت 11:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در سه شنبه 1386/06/13 ساعت 11:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


!..........!

من نشاني از تو ندارم،اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار

 به حوالي بي کسي ام قدم بگذار ... خيابان غربت را پيدا کن وارد کوچه پس

 کوچه هاي تنهايي شو... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده

 و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام... در کلبه را باز کن به سراغ بغض خيس

پنجره برو حرير غمش را کنار بزن... مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق

 در عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در سه شنبه 1386/06/13 ساعت 11:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

 

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

 

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

 

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

 

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد


 

نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/06/12 ساعت 11:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 7:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تو بر روی جاده یگانه ای هستی که میان تو ومعشوقت خلق شده است.

جاده(عشق)خود را از طریق پذیرش و تسلیم می یابی نه به وسیله اندیشه یا احساس یا عقل.

پذیرش و تسلیم از انگیزه های جان که در زیر نقاب پنهان شده اند پرده بر می دارد.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 7:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بعد از عشق تو به عشق جهان می خندم

هر کس سخنی ازعشق برآرد بدان می خندم

روزی دلم چنان سوخت که خاکستر شد

بعد از آن سوز به سوز دگران می خندم 


 

نوشته شده توسط در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 7:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


   

 

                              


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 6:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


You can make someone love you. All you can do is being someone who can be loved.

شما نمی توانیدکسی را وادار کنید که دوستتان بدارد اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش دارند.

We spend too much time loking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love.

ما زمان زیادی را صرف می کنیم تا کسی را برای دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوستشان داریم برطرف کنیم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم.


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 11:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگی


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 10:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


همیشه

هميشه براي کسي بخند که مي دوني به خاطر تو شاد مي شه
 
براي کسي گريه کن که مي دوني وقتي غصه داري
 
 
و اشک مي ريزي برات اشک مي ريزه
 
براي کسي غمگين باش
 
 
که در غمت شريک


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 10:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشقی جدا از معشوق

عشقی جدا از معشوق

روزی شیوانا ، پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای

 

 

غمگین نشسته است . شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از

 

 

فراق یار صحبت کرد و این که دختر مورد علاقه اش پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته

 

 

است.شاگرد گفت سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به

 

 

خانه ی مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم

 

 

گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این

 

 

عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبودشیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است. تو

 

 

اهل دل وعشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده

 

 

است. این ربطی به دخترک ندارد.هر کسی دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به

 

 

سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود ! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم

 

 

این است که شعله ی این عشق را در دلت خاموش نکنی.معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

 

 

دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. بگذار برود تا صاحب

 

 

واقعی این شور وهیجان فرصت جلوه ـ گری و ظهور پیدا کند ! به همین سادگی!

 


 

نوشته شده توسط در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 8:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام

من نویسنده ی جدید وبلاگ هستم امیدواروم که به کمک دوستان مطالب

خوبی وجالبی روبنویسیم و به اطلاع شما برسانیم.


 

نوشته شده توسط در شنبه 1386/06/10 ساعت 9:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


   

 


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در شنبه 1386/06/10 ساعت 4:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش.

كاش ميشد قلب ما از ياس بود تك تك گلبرگ آن احساس بود پاك و سبز و ساده و بي ادعا كاش ميشد بهتر از الماس بود كاش ميشد عشق را تفسير كرد عاشقي را با محبت سير كرد

كاش دوستي ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميكنه و وقتي چشمت گريه مي كنه دستت اشكشو پاك مي كنه

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است

بيچاره مردا: وقتي به دنيا مي يان همه حال مامانشونو مي پرسن. وقتي ازدواج مي کنن همه مي گن چه عروس خوشگلي. وقتي مي ميرن همه مي گن بيچاره زنش

دعاي مرد مجرد: اللهم ارزقنا حورية نجيبة، تكدانة ولو كم توقعا، و والدينها رو به موتا، و جهيزيته كاملة، و كدبانوا في امور المنزل، و تسليما لخشمنا و خدمتنا

دعاي دختران دم بخت: ربنا آتنا في‌الدنا زوجا جميلا، قدا طويلا، ثروتنا كثيرا، ماشينا پرشيانا، موبايلا نوكيانا، والدينا امواتا

شيشه ي پنجره را باران شست... از دل من اما... چه كسي ، نقش تو را... خواهد شست...؟؟

از اين عشق به هر عشق جهان ميخندم/ هركه آرد سخن عشق به آن ميخندم/ روزي از عشق دلم سوخت كه خاكستر شد/ بعد از اين سوز به هر سوز جهان ميخندم

ما را يك دل از خوبان جدا نيست/ ولي صد حيف خوبان را وفا نيست

زندگي تفسير سه كلمه است: خنديدن.... بخشيدن.... و فراموش كردن.... پس.... بخند.... ببخش.... و فراموش كن

اگر آيد به جانم هر سه يك بار/ غريبي و اسيري و غم يار/ اسيري و غريبي چاره داره/ ولي آخر كشد ما را غم يار...

كاش در محبت شك نبود/ تك سوار مهرباني تك نبود/ كاش بر قابي كه بر جان و دل است/ واژه تلخ خيانت

حك نبود

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق

سكوت است و سخن گفتن چشم ، يك عشق خيال است و....خيال است و....خيال

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد/ در بهاري روشن از امواج نور/ در زمستاني غبار آلود و دور

اشكي كه بي صداست/ پشتي كه بي پناست /دستي كه بسته است/ پايي كه خسته است/ قلبي كه ع

اشق است/ حرفي كه صادق است / شعري كه بي بهاست/ شرمي كه آشناست/ دارايي من است/ ا

رزاني شماست..........

كاش مي شد گريه را تهديد كرد/ مدت لبخند را تمديد كرد/ كاش مي شد در ميان لحظه ها/ لحظه ي

ديدار را نزديك كرد


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در شنبه 1386/06/10 ساعت 10:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بنام

بنام او که وجودش صفاست* عهدش وفاست* محبتش کیمیاست
 

ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان
ای مخاطب درد آشنای دردهای نگفتنی
اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده!
ای محبوب جاودانی
اگر نبود عطر حضور تودر تعفن این لاشه های مردارچگونه تاب میآوردیم
و اگر نبود گرمای دستهای تو در این سرمای بی کسی چگونه سر می
 
کردیم
ای معشوق ازلی!
عموم آدمیان علی الخصوص مدعیان عاشقی در مقوله عشق عوامند
الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در شنبه 1386/06/10 ساعت 7:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


--×--




« ... »

 

\


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در شنبه 1386/06/10 ساعت 7:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سر آغاز

بسم الله الرحمن الرحیم

و اکنون چه بسیار مسرورم برای شروعی تازه،برای جوانانی خوش ذوق و با دلی مملوء از

امید و آرزو ...،برای کسانیکه وجودشان مملوء از عطر بودن،خواستن و توانستن است.امروز

می نگارم و تولدی دوباره را به تصویر می کشم.دید من روشن است،آفتاب دمیده است و نسیم

سحرگاهی مرا به رفتن سوق می دهد،و چه ذوقی دارد،بالا رفتن ....

تازه ترین شعر

دوست دارم

         آغاز تازه ترین شعرم را

                     با نامی بگویم

                                    که با یادش می توان از جان گذشت

                                                 می توان خندید

                                                 می توان گریست و خالی شد

  • آغاز راه است

         می توان راحت گام برداشت

          می توان سهو نکرد

                             بر سر دوراهی ها

          می توان سست نبود

          می توان قدوم را

                             استوارتر کرد

          می توان تا انتهای راه را

                             با چشم پوئید

                             سپس پیش رفت

آری

    می توان

        از آغازی سپید

        به فرجامی روشن رسید.

دوستان عزیز متن و شعری که خوندید اثر خانم رباب لطفی کوخالو متخلص به دریا شاعر معا صر بود که با اجازه ی ایشون براتون نوشتم.امیدوارم همکاری ما با دریا ادامه پیدا کنه .خوشحال میشم شما هم نظرتون رو در مورد آثار ایشون برامون بفرستید.


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 6:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


\


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 4:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چقدر دوستت دارم!!!

هيچ مي داني؟؟ به اندازه تمام
 
 ذرات وجودم!! به اندازه باز كردن دو دست از دو طرف و
 
 در آغوش كشيدن تو و تو را در بغل فشردن و تند و تند
 
 بوسه زدن!!! به اندازه تمام آن اشكهايي كه از چشمان
 
 زيبايت به پايين مي افتاد و با هر قطره اش دلم را انگار
 
ميان آسياب مي انداختند... مي داني خيلي مي
 
 خواهمت به اندازه تمام دل نگراني هايم از نداشتن
 
 چشمها و خنده هاي بي امان تو... خوب مي دانم كه
 
 اشتباهاتي داشته ام ولي به تار مويت قسم مي خورم
 
 كه ديگر نباشد و نشود... مي خواهم قلبم را دو تكه كنم
 
 و آنرا با تو تقسيم كنم شايد هيچ اثري بر اين سرماي
 
 زمستانيمان نداشته باشد اما... براي لحظه اي مي
 
تواني گرماي عشق واقعي مرا در دستانت حس كني
 
 پس بمان در برابرم!!!!!!!


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 3:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوست

رخ چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه‌ات را روزي که سيب
 
 سرخ دلم افتاد فهميدم... دوست دارم اشک تو باشم بشينم گوشه
 
 چشمت، تا اگر افتادم بر زمين، ببوسم خاک پايت †به جرم اينکه خيلي ساده بودم به زندان دلت افتاده بودم اگر چه حکم چشمانت ابد بود،
 
 براي مرگ هم آماده بودم †مي‌گويند سه چيز زاده عشق نيست:
 
 جدايي، سفر، فراموشي ولي آن زمان که تو مرا تنها گذاشتي و
 
فراموشم کردي من لحظه لحظه عاشقت شدم


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 3:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یادمان باشد که..........................................


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 3:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق ورزیدن.....

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي . مرد پاسخ داد:اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 3:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


                                    


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 2:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خوش امدید عزیزان


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/06/08 ساعت 9:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تبدیل به صفحه خانگی