تبليغاتX
 .::۩۞۩ پسرهاو دختر های ایرونی ۩۞۩::.

داستان زندگی......................

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.

اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي

نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.
 
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.

من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت  داد.

من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...

اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم..
 
بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني  بر تمام آنها غلبه

کنی

شب و روز خوش ...\

 


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 6:24 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


زندگی

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماستlove

              هرکس نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست    love

                خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...

 

                

                        


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/08/23 ساعت 11:13 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


........

بهتره ديگران از ما به خاطر انچه که هستيم متنفر باشند

 تا اينکه مارو به خاطر انچه که نيستيم

 دوست داشته باشند ...........


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 9:22 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


اين گونه زندگي کنيم :

ساده

                  اما زيبا

 مصمم       

                     اما بي خيال

 متواضع      

                    اما سربلند

 مهربان     

                اما جدي 

 سبز      

                 اما بي ريا

 عاشق       

                  اما عاقل


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 6:25 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


با هم بودن...............

به هم رسيدن شروع است با هم ماندن

پيشرفت است

با هم كاركردن موفقيت است.


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 6:21 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


کار مردم دنیا...........

چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره

 تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه

 تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده

 تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد

و تا وقتي نميري کسي تورو

نمي بخشه .


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 6:17 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


قوانين شاد زيستن :

 

 ۱- اگر شما چيزي را دوست داريد از آن لذت ببريد .

۲ - اگر شما چيزي را دوست نداريد از آن دوري جوئيد.

۳ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري کنيد آن را تغيير دهيد.

۴ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري کنيد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد.

 ۵ - با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي که انها را دوست نمي داريد انها را بپذيريد

 


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 6:16 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


 براي رسيدن به چيزي كه تا به حال نداشتي

 

 بايد كسي باشي كه تا به حال نبودي


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در سه شنبه 1386/08/01 ساعت 9:4 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


ميدانستيد که.........؟؟؟؟؟؟؟!!!

* ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر

 به هوا پرتاب کنند*

*سوسكها سريعترين جانوران 6 پا ميباشند.

 با سرعت يك متر در ثانيه*

*هيچ پنگوئني در قطب شمال وجود ندارد *

* قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد *

* قلب ميگو در سر آن واقع است *

*گونه اي از خرگوش قادر است 12 ساعت پس

 از تولد جفت گيري كند*


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در دوشنبه 1386/07/30 ساعت 10:43 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


زندگى

      چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب

                                         اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

                                                                  مرد گاريچي در حسرت مرگ


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در دوشنبه 1386/07/16 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


درددل ماهی.....

ماهی به آب گفت:

 تو نمی تونی اشک های منو ببینی، چون من توی آبم! آب جواب داد

:اما من می تونم اشکای تو را احساس کنم ،

چون تو توی قلب منی!


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در چهارشنبه 1386/07/11 ساعت 1:27 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


اگر:..............................

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان

سنگيني سنگ هم

 

قشنگ است.....

 

 اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق

 شدن

 از بهر رنج است......

 

اگر عاشق شدن پس يک گناه استژ

 

 دل عاشق

 

 شکستن صد گناه است.

 


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در پنجشنبه 1386/07/05 ساعت 5:34 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


به هم می رسیم؟

 

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....

سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.

و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏

 


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در یکشنبه 1386/06/25 ساعت 9:34 بعد از ظهر موضوع ×-دنیا-× | لینک ثابت


تبدیل به صفحه خانگی