دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 

و هر روز

 

برای دلم مشتری آمد و رفت

 

و هی این و آن

 

سرسری آمد ورفت

 

ولی هیچ کس واقعا

 

اتاق دلم را تماشا نکرد

 

دلم قفل بود

 

 کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

یکی گفت:

 

چرا این اتاق

 

پر از دود و آه است

 

یکی گفت:

 

چه دیوارهایش سیاه است!

 

یکی گفت:

 

چرا نور اینجا کم است

 

و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش

 

فقط از غم و غصه و ماتم است! 

 

و رفتند و بعدش

 

دلم ماند بی مشتری

 

و من تازه آن وقت گفتم:

 
خدایا تو قلب مرا می خری؟

 


 

نوشته شده توسط آشنای غریب:(ایدین): در یکشنبه 1386/10/02 ساعت 2:10 بعد از ظهر موضوع ×عشقولانه× | لینک ثابت